شمارهٔ ۷۶۱
قراری کردهام با خود که چون در پیش یار افتمبه خاک پای او بیخود بغلطم بیقرار افتم
مرا گویند چون بینی ز دورش بیخبر افتیدو چشمم چار شد تا کی به آن مهوش دچار افتم
بدان سودا که از باغ جمال او برم بونیچو زلفش گاه در گلشن گهی در لالهزار افتم
سر و جان گرامی چون ندارد پیش او قربیچو اینها پیش او ریزم ز رویش شرمسار افتم
به ناوکهای صیدافکن خوشا آن غمزه و مژگانکه هر یک در شکار افتند و من هم در شکار افتم
سماع تو کجا ماند به حالات من ای صوفیکه تو قصداً به رقص آنی و من بیاختیار افتم
به ذکر و فکر اگر افتی کمال آنگه تو و خلوتمرا بگذار تا در فکر روی آن نگار افتم