شمارهٔ ۲۶۹
نیست مرا دوستر از دوست دوستاوست مرا دوست مرا دوست اوست
دم ز رخ دوست زند آینهدر نظر مردم از آن دوست روست
دل خم ابروی تو دارد هوسصدر نشین بین که چه محراب جوست
گوی چه ماند به زنخدان یاراین زنخ مردم بیهوده گوست
آنکه ز هر رنگ می از خم مراباده یک رنگ ببارد سبوست
نافه چین را که نسیم تو داشتدر طلب از شوق تو بدرید پوست
سرو لب جوست قدت ز آن مرادیده لب جوی و لب جوست دوست
چیست ز غم حال تو گفتی کمالتا رخ زیبای تو دیدم نکوست