گنج

شمارهٔ ۳۸۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ید۷ بیت
چو بار زیستن اهل درد نپسندیدچرا بقتله من خسته نیغ دیر کشید
حکایت دل بیمار باورش نفتادکه تا معاینه آنرا به چشم خویش ندید
حدیث سوختگان زود زود آتش رافرو نیامد تا از کباب خون نچکید
ز رقص گوشه نشین توبه کرده بود و سماعرخ تو دید و از آن عهد نیز بر گردید
به خاک راه رسید آن کمند زلف درازچو من فرو ترم از خاک ره بمن نرسید
میان هر مژه چشمم به حیرت است که اشکپای آبله در خارها چگونه دوید
کمال در سخن اکثر معانی تو نوشتنکر شناخته لذة لکل جدید