شمارهٔ ۳۳۶
با باد لبت ساقی چون می به قدح ریزدصد کشته به یک جرعه از خاک بر انگیزد
گر زیر درخت گل باز آنی و بنشینیهر باد که برخیزد گل بر سر گل ریزد
بنمای به خوبان رخ در حسن مکن دعویتا زلف تو از هر سو منشور بیاویزد
گو چشم نو کمتر خور خون در مسکینانبیمار ز پر خوردن شرطیست که پرهیزد
افتاد رقیب از پا چون اشک به أه مازین گونه نیفتادست این بار که برخیزد
تا شد به لبت همدم دل سوخت ز غم جان همدر موم زنند آتش با شهد چو آمیزد
از جور سر زلفت نگریخت کمال آئیعیار که شبرو شد از سلسله نگریزد