شمارهٔ ۸۲
ای از تو بانواع مرا چشم رعایتآری نظری کن به من از عین عنایت
یکبار به تصریح مرا بنده خود خوانزیرا که همه کس نکند فهم کنایت
گفتی که عتابی کنم و ناز، دگر بارگفتم نکنی تا نکنم حمل شکایت
دلبستگی زلف تو نگذاشت و گرنهرا میرفتم ازین شهر ولایت به ولایت
صد چاره برانگیختم و جهد نمودمتا دامن قربت بکف آرم به کفایت
هیهات که آن فکر خطا بود که کردماین کار میسر نشود جز به هدایت
اغیار چه دانند که با جانب بارمباری به چه حد است و ارادت به چه غایت
چون واقف اسرار دل دلشدگانیپیغام چه حاجت چه ضرورت به حکایت
از نمد بداندیش میندیش کمالادشمن چه نواند چو کند دوست حمایت