گنج

شمارهٔ ۸۶۹

عشق حالیست که جبریل بر آن نیست امینصاحب حال شناسد سخن اهل یقین
جرعه بر سر خاک از می عشق افشاندندعرش و کرسی همه بر خاک نهادند جبین
مرغ فردوس درین پرده نوازد دستانطوطی قدس ازین آینه گیرد تلقین
اهل فتوی که فرو رفته کلک و ورقندمشرکانند که اقرار ندارند بدین
مفلسی عشق ندارد هوس منصب و جاهخاک این راه به از مملکت روی زمین
شب قرب است مرو ای دل غمدیده به خوابکه سر زنده دلان حیف بود در بالین
ای که روشن نشدت حال دل سوختگانهمچو شمع از سر جان خیز و بر آتش بنشین
باد روشن به تماشای رخت چشم کمالاین دعا را ز همه خلق جهان باد آمین