شمارهٔ ۳۳۲
با عارض تو زلف دم از نقشه چین زندبر آب حد کیست که نقشی چنین زند
باید چو ساعد توز سیمش به آستینهر کس که دست در تو چو آن آستین زند
رضوان ز شوق آنکه چو طوبی کنی خرامجاروب راهت از مژه حور عین زند
جان و دلم فدات بگو غمزه را که بازتیغی بر آن گمارد و نیری براین زند
زلف که داد مالش صد پهلوان به بندباد صباش گیرد و خوش بر زمین زند
دزدیست طره تو که سرها برد بروزترکیست چشم تو که ره عقل و دین زند
جان آفرین زند چو دو چشم تو بر کمالتبر از گشاد غمزه سحر آفرین زند