گنج

شمارهٔ ۵۶۱

بار سر می‌خواهد از من خواهم گردن نهادپیش او سر چیست باید دیده روشن نهاد
بخت من می‌یافتی سر رشته گم کرده راگر سر زلفش توانستی بدست من نهاد
دیده بر نقش دهانش دوختن فرمود دلهر کرا در جان ز مهرش یکسر سوزن نهاد
عند گیسو برفشاندی ریخت جانها بر زمینهرچه از نو ریخت بر پا زلف بر دامن نهاد
مردم چشم ضعیفم بر امید پای بوسبسکه روی خاک آن را دیده بوسیدن نهاد
سرو خود را داشت آزاد از تو کردش سرزنشباغیان آنگه زبان طعن بر سوسن نهاد
هر زمان گوید که با من مهر دیگر کرده ایجرم دیگر بین که خود آن ما هر و بر من نهاد
قصه حسنت شبی میگفت از هر در کمالبه فرود آمد به بام و گوش برروزن نهاد