شمارهٔ ۵۷۲
بر فروز امشب به طلعت مجلس ای ماه منیرگو بکش خودرا چراغ از رشک وشمع از غم بمیر
شد نهی آن آستان از خاک و چشم ما هنوزپر نمی گردد که بادا خاک در چشم فقیر
میکشم جان محقر پیش موران درتعمر فرما زآنکه باشد تحفة موران حقیر
گر نظیر حال من جونی ببین در زلف و خالمن نظیر خود نمودم کو ترا باری نظیر
نیست خالی آن خیال زلف چون دال از دروننیست بیرون آن دهان تنگ چون میم از ضمیر
نیر ما حیف است گفتی بر تو خواهیمش گرفتزآن کمان گرفت حینی بر من مسکین مگیر
هر که بر نیر قدش چشمی نمیدوزد کمالراست گویم راست چشمش دوختن باید به تیر