شمارهٔ ۷۵۰
شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازمهمنی دار که خود را بر بار اندازم
من چو شمعم که گرم سوز به پایان برسدسوختن پیش رخ دوست ز سر آغازم
پیش مردم اگر از دیده نیفتادی اشکهرگز از پرده برون می نفتادی رازم
اگر صدم عیب به می خواری و رندی پیداستدر نهان یک هنرم هست که شاهد بازم
نشنود نالهام از ضعف درون هیچ طبیبزآن جهان آید از آن چونه شنود آوازم
دوش تب داشتم و شب همه شب گرم بدانکه شوی رنجه و آنی به عیادت بازم
درد جانسوز اگر این و جراحت این استمرهم آن بهتر و درمان که بدینها سازم
باز گفتم که به تبع هرزه بگوینده کمالاین سخن های محال است که می پردازم