شمارهٔ ۱۲۰
چشم غم دیده ما را نگرانی به شماستقامتت شاهد عدل است که می گویم راست
سرو بالات چرا سایه ز ما باز گرفتاری این نیز هم از طالع شوریده ماست
چین ابروی تو دیدم شدم آشفته چو زلفعین لطفی تو تاب عتاب تو کراست
خواستم رفت از این ملک بکلی لیکنباز گردیدم از آن عزم چو مقصود اینجاست
کمترین بند، غربت زده مسکین راخود پرستی که چه حال است و در این شهر کجاست
از شفاخانه احسان تر از بهر نجاتخستگان را طمع مرهم و امید دواست
حرمت حرقت خود گرچه نهان میدارمباردار زاشک عنابی و از چهره زردم پیداست
شمع و من دوش به هم سوز درون می گفتیمشمع را اشک روان بود و مرا جان می کاست
من نه امروز به مهر تو مقید شده امکه ز روز ازلم داعیه عشق تو خاست
بندم از تست گشایش ز نو میباید جستدردم از تست دوا هم ز نو می باید خواست
با که گویم بجز از بار گرم درد دلی ستوز که جویم بجز از دوست مرادی که مراست
هست انواع پریشانی و درد دل و نیستهیچ در دست من خسته دوانی که رواست
خاک راه توام ای خاک درت تاج سرمتاجدار است کمال ارچه تهیدست و گداست