شمارهٔ ۱۰۳۰
ز دیده در دل دیوانه رفتیز منظرها به خلوت خانه رفتی
دلت می خواست چون گنجی روان گشتروان گشتی سوی ویرانه رفتی
صبا بادت بریده با بصد جاچرا در زلف او چون شانه رفتی
بکویش آمدن ای دل ترا ساختکه هشیار آمدی دیوانه رفتی
چو مور افتان و خیزان از ضعیفیسوی خالش بحرص دائه رفتی
در او مانده گر رفتی به کعبهز کعبه بر در بتخانه رفتی
کمال از کعبه رفتی بر در بارهزارت آفرین مردانه رفتی