شمارهٔ ۶۳۹
گنه دیده گراینست که کردم نگهشدل مینادشب و روز بجز در نگهش
روی از ماه تمام ابروی او ماه نوستدیدمی هر دو اگر دیده شدی مه به مهش
چون روم بر اثر او مرو ای سایه به منکه تحمل نکند بار گران خاک رهش
گر به اشکم نظر افکندی و شد چشم تو سرخباز بروی رقیب افکن و گردان سیهش
دل در افتاد در آن چاه ذقن چشم به زلفبه رسن های بریده که برآرد ز چهش
جان براینست که تنها خورد اندیشه تودل در اندیشه آن که ندهد فرحش
از تو بوسی طلبیدست بدریوزه کمالتا کی این بخل تو دشنام ندادی بدهش