شمارهٔ ۲۳
چو زلف تو بود از تکبر دوتابه بادی بیفتاد مسکین ز پا
گشودن ز زلفت گره مشکل استدرین شیوه مو میشکافد صبا
بکش دامن حسن چون گل ز نازکه بر قد تو دوختند این قبا
کس آن خاک ره جز به مژگان نرفتبه چشم از پی آن رود توتیا
کجا می دهد دستم از بخت بدکه پایش ببوسم پس از مرحبا
مرا زان نظر انقدر چشم هستکه در چشم عاشق بود خوش حیا
دهان تو میم است و بالا الفخدا آفرید آن دو از بهر ما
مکن پیش من ذکر حلوای لبچو کردی بکن رحمتی بر گدا
گدای در ماست گفتی کمالچنین است شی الله ای پادشا