شمارهٔ ۹۸۵
با من این بودت ز اول شرط باریکآخر الأمرم به یاد همه نیاری
بسکه با شوریدگان چون زلف مشکینعهد بستی و شکست از بیقراری
با رقیبان گرانجان بیش منشیننون لطیفی طاقت ایشان نداری
سر میروی تنها براه و من چو سایهدره پیته افتان و خیزان از نزاری
بعد ازینت با خدا خواهم سپردنزآنکه رسم عاشق آمد جانسپاری
با سگته گفتم چو آیم شب برآن درمی باشد ز نو کآن در گذاری
بانگ زد بر من به جنگ و گفت تاکیهر شب اینجا آنی و دردسر آری
دوش دیدم بر سر کوی تو دل راگفتم ای مسکین تو باری در چه کاری
گفت من بیش از کمال اینجا رسیدمتا کنیم از یکدیگر فریاد و زاری