شمارهٔ ۳۲۱
ای آتش سودای توأم سوخته چون عودکس را نه بر آید ز تمنای تو مقصود
خوبان جهان جمله گدایند و تو سلطانشاهانه زمان جمله ایازند و تو محمود
گفتم که به کامی رسم از وصل تو لیکنبسیار تمناست که در خاک بفرسود
جانم ز غمت عاقبت کار برآمدوالمنة لله که تمنای من آن بود
آنگاه میاد ای مه خوبان که برآردشمع رخت از جان من سوخته دل دود
گاهی به نوا زلف توام ساخته چون چنگگاهی به جفا هجر توأم سوخته چون عود
چون دولت دیدار تو مقصود کمال استنی نقصان نکند گر شود از وصل تو خوشنود