گنج

شمارهٔ ۱۵۱

دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته استخانه را چون دوست بانو لاجرم نارفته است
پرده از عارص فکندی راز ما شد آشکارآب روشن هرگز از کس راز دل نهفته است
جز به پویت کی گشاید دل در آن بند در زلفپی نسیمی در گلستانها گلی نشکفته است
پیش حسن پایدارت کان برون است از شماردور حسن مه در هفته دور گل یک هفته است
در فراق روی لبلی بر سر بالین نازکسی کجا دیدست مجنون را که لیلی خفته است
نیست در عاشق بدی جز عشق و میداند رقیبگر به ما گفت پیش پار نیکو گفته است
وصف لعل یار کردم در جگر سوراخ شدزیر لب گفتا کمال از عشق من در سفته است