شمارهٔ ۴۵۷
صبا ز دوست پیامی بسوی ما آوردبهمدمان کهن دوستی به جا آورد
رسید باد مسیحا دم ای دل بیمبر آر سرکه طبیب آمد و دوا آورد
نه من ز گرد رهش دل به باد دادم و بسکه باد مشک ختن هم ازین هوا آورد
برای چشم ضعیف رمد گرفته ماز خاک مقدم محبوب توتیا آورد
خیال بار که بر سر طبیب حاذق اوستبه جان خسته دلان مژده شفا آورد
شب فراق شد ابر دو دیده در بارانچو در خیال خود آن لعل جانفزا آورد
همیشه مردم چشمم برهنه بر می گشتندانم این همه بارانی از کجا آورد
کمال درانه دل با کبوتری در بارهکه نامه ای به تو از بار آشنا آورد