گنج

شمارهٔ ۸۰۸

هر شبی تا به سحر دست دعا بگشایمکه مگر یک شبی آن بند قبا بگشایم
همچو من عقد گشانی نبود در عالمگر گره ز ابروی آن ترک خطا بگشایم
دوست در خانه فرود آمد و من در بستمکار بر رخ خصم در بسته چرا بگشایم
مرغ دل باز هوای سر زلفش داردگاه آن شد که منش بند ز پا بگشایم
همه آفاق شود مشک فشان گر نفسیراز گیسوی تو با باد صبا بگشایم
حالیا عزم سفر دارم و را در پیش استبار بر بسته ندانم که کجا بگشایم
چه گرهها که گشاده شود از کار کمالگر شبی حلقه آن زلف دوتا بگشایم