گنج

شمارهٔ ۶۳۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ش۷ بیت
کسی که دل طرف زلف یار میکشدشاگر فکند در آن حلقه دست می رسدش
رخ تو سوخت به خط جان و دودها برخاستدگر ز خال معنبر چه داغ مینهدش
کمند موی تو افتاده در قفا چه نکوستچو نیک بود کسی در قفا نگفت بدش
تو صیدگبر و رها کن به دیگری که کشدکه زنده تر شود ار می کشی به دست خودش
دهان تنگ شکرخند او چنان کردندپر از شکر که ز لب ها نبات می دمش
به پای سر عاشق آنچنان که فتادز پا چگونه نیفتد که بخت زد لگدش
دل کمال بنازو کرشمه بستد و گفتکه باز با تو دهم لیک دل نمی دهش