شمارهٔ ۱۰۴۸
گر بری دست به آئینه و در خود نگریببری دست ز عشاق به صاحب نظری
ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفتشرم داری مگر از ما که به بالا نگری
روز وصلم ز شب هجر بتر سوزی جانهمچو آتش که به خرمن چو رسی تیز تری
آتش از سر گذرد خرمن دل سوخته راچون به سروقت جگر سوختگان در گذری
جان و سر هر دو به پای تو از آن می سپرمکه اگر خاک شوم باز به پایت سپری
شد ز خون شیشه دلها پرو دور لب تستفرصتت باد که این می به تمامی بخوری
زاهد از روی تو مهجور و به خود مغرورستخویشتن بینی او بین به چنین بی بصری
محتسب را ز من رند خبردار کنیدکه من از سوی یکی هستم و تو بی خبری
هر کسی جان ببرة تحفه بر دوست کمالسر ببر تو چه کنی جان نتوانی که بری