شمارهٔ ۵۷۸
خاک راه تر از آن روز که آمد به نظرخواب در چشم من خسته نیاید دیگر
تونیا روشنی دیده اگر داشت چرادید آن خاک قدم در نظر آورد دگر
غم نگنجد به دل از ذوق دهان تو مراصحبت تنگ فتادست مگس را به شکر
تینهای مژه بر خاک درت دادم آبتا کند چشم من از کحل بصر قطع نظر
مشنو آه سحر من که پریشان نکنیخاطر نازک خود همچو گل از باد سحر
چون تن لاغر من نیر تو زان شد باریککه به خونابه خورا می گذراند به جگر
دی طبیبم بر خود خواند ز ضعفم پشه ایبگرفت و بر او ناله کنان برد به پر تازه پر
لحظه لحظه رخم از خاک درت تازه ترستمیشود از خاک بلی گونه زر
دوش می گشت بسر بر در تو بی تو کمالگر نمی گشت چنین با تو نمی گشت بسر