گنج

شمارهٔ ۵۴۶

هرکه وصلش طلبد ترک سرش باید کردورنه اندیشه کار دگرش باید کرد
آنکه خواهد که نهان از سر کویش گذردصبح خیزی چو نسیم سحرش باید کرد
سر کوی نو تحمل نکند درد سریهر که از آنجا گذرد ترک سرش باید کرد
گرچه دردم ز طبیب است ولی آخر کارچون رسد کار بجان هم خبرش باید کرد
زلف آشفته او موجب جمعیت ماستچون چنین است و پس آشفته ترش باید کرد
هر که او را خبر از حالت مستان نبودبه یکی جرعه می بیخبرش باید کرد
آنکه او را هوس گوشه نشینی باشداز کمانخانه ابرو حذرش باید کرد
یارب این درد جگر سوز چه مشکل دردیستکه مداوا همه خون جگرش باید کرد
گر کمال آرزوی صحبت جانان داردزود زین کلبه احزان سفرش باید کرد