گنج

شمارهٔ ۱۰۷۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اهی۸ بیت
ورای آن چه سعادت بود که ناگاهیبه حال بی سروپائی نظر کند شاهی
چراغ صبحدم دل فروز عالم راچه کم شود که شود رهنمای گمراهی
نسیم را چه زیان گر ز راه هم نفسیکند عنایت دل خسته ای سحرگاهی
به جان و دل شده ام پای بند بند گیتنه از سر غرضی نه ز روی اکراهی
چگونه دست توان داشت از چنین سرویچگونه روی توان تافت از چنین ماهی
هلال ابروی او را ز حسن موئی کمنگردد ار نگرد سوی ما به هر ماهی
سخن دراز شد و خالص سخن این استکه چون منت نبود مخلص و هواخواهی
کمال عز قبول نر از سعادت یافتکه بافت از همه اقران خود چنین جاهی