گنج

شمارهٔ ۶۵۸

در زورق حیات است جان رقیب خائفیارب نگاه دارش از باد نامخالف
ما دین و دل نهادیم در وجه دلستانانصد شکر کاین ذخیره شد صرف در مصارف
تا بپری به جانان کردند وقف جان راواقف نبود گوئی زاهد ز شرط واقف
گر درد و غم فرستی وصلت کنیم حاصلما میکنیم تحصیل تا میرسد وظائف
معشوق و جام می را گر حق نمی شناسیدر راه حق شناسی نه سالکی نه عارف
دیدم لب و دهانش بوسی به چند گفتمگویند با لطیفان بسیار ازین لطایف
آید به بوی زلفت بر در کمال رقصانچشمی به حلقه دارد در طوف کعبه طائف