شمارهٔ ۴
از عاشقی همیشه جوان است پیر ماخالی مباد عشق بتان از ضمیر ما
با آنکه چون چراغ سحر شد جوانه مرگهم دیر زیست مدعی زودمیر ما
صد جان ما ستاند و به یک بوسه وعده دادبسیار بخش دلبر اندک پذیر ما
در دل به قدر ذره نگنجد خیال غیرکز مهر او پر است ضمیر منیر ما
تا کی دعای وصل کمان ابروان کنمچون بر نشانه هیچ نیفتاد تیر ما
جان را چو نیست از تن و تن را ز جان گریزاز ما جدا مشو دگر ای ناگزیر ما
داریم صبر اندک و بیش از شمار شوقپوشیده نیست از تو قلیل و کثیر ما
روز حساب غم نخوریم از گنه کمالگر عقد زلف یار بود دستگیر ما