گنج

شمارهٔ ۱۰۵۷

گل و رخسار تو دارند به هم یکرنگیلب شیرین و دهانت به شکر هم تنگی
به ملامت نشد از لوح دل آن نقطه خالکه سیاهی نتوان شست به آب از زنگی
خالهای سیه تو بزنخدان گوئیدهنت دانه بچه کرد ز بیم تنگی
تا چرا غمزه و ابروی توأم زود نکشتسالها رفت که با تیر و کمان در جنگی
صوفی ار جام لبت بیند و در کنج حضورنشکند شیشه سالوسة زهی بی سنگی
جامه رنگین چه کنی جام طلب کز می عشقرنگ آنراست که دارد صفت بی رنگی
تا هنوزت قدمی در ره هستیست کمالرو که از مقصد خود دور به صد فرسنگی