شمارهٔ ۷۲۷
دل نیست به دستم بر دلبر چه فرستمجان هست ولی چیز محقر چه فرستم
غم نیست ازینم که فرستم سر و جانشاندیشه از این است که بر سر چه فرستم
از دیده به خاک در او جز گهر اشکنقدی که رسانند روانتر چه فرستم
گر دل طلبد مرهم ریشه بسر نیشزآن غمزه بدل جز سر نشتر چه فرستم
با دست همین از نو بدست من مفلسجز ناله و فریاد بر آن در چه فرستم
بیرون ز دعایی که برآید سحر از دستدستم ندهد تحفه دیگر چه فرستم
چون بر در و بام تو نخواهم که پرد مرغمن خود ببرم خط به کبوتر چه فرستم
شرق لب چون قند توآم گرچه بسی هستپیش تو سخنهای مکرر چه فرستم
زینسان که کمالست ز هجران تو گریانبا نامه برت جز غزل تر چه فرستم