شمارهٔ ۴۸۳
گر بگذری سوی چمن سرو سهی از جا رودور زآنکه برقع افکنی صبر از دل شیدا رود
تا هست بر لوح بقا از جان نشان باور مکنکر دیده صاحبدلان نفش رخ زیبا رود
گرشد سرم در کار آن زلف عبیر افشان چه شدشوریدگانرا دائما سر در سر سودا رود
گفتم رسان ای دل برو از آب چشم من خبردل گفت ما راکی رسد کآنجا حدیث ما رود
بوی وفا داری رود تا روز حشر از آب و گلدر هر زمینی در من و عشقش حکایتها رود
هان ای رقیب از دامنش دست تصرف بگسلانبگذار کامشب همچو مه هر جا رود تنها رود
با بیخبر کم کن کمال از خاک پای او سخنچه سود اگر کحل بصر در چشم نابینا رود