شمارهٔ ۷۸۲
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: م۷ بیت
ما درین شهر به دام صنمی در بندیمکه به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم
در غم فرقت او ناله کنان با دل ریشگه گهی زار بگرییم و گهی می خندیم
همچو پرگار ز باریم جدا سرگردانتا درین دایره کی باز به هم پیوندیم
از دل سوخته ما چه خبر دارد شمعبیش ازین نیست که در گریه به هم مانندیم
یک ره از باد صبا پرس که ما دلشدگانجمع در حلقه آن زلف پریشان چندیم
شرح آن زلف پراکنده دراز است مپرسبهتر آنست کز آن قصه زبان در بندیم
گرچه رندیم و نظر باز مکن عیب کمالاین هنر بس که نه صوفی و نه دانشمندیم