گنج

شمارهٔ ۸۷۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ون۷ بیت
مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگونهوای شاهد و می کی رود ز سر بیرون
به هر قدح که بیاید تبسم لب یارحباب وار از او عقل را کشم بیرون
زنه رواق فلک برتر است خانه عشقگمان مبر که کس آنجا رسد به همت دون
کمال عشق همین باشد و نهایت فکرکاری که جز تصور لیلی نمیکند مجنون
بجز وصال دعایش ز دست برنایدمراد آن به اجابت نمی شود مقرون
چه سود از آنکه بپوشم بدامن آتش دلکه میکند رخ شمعی میان سوز درون
به جور دوست رضا ده کمال و هیچ مگویکه در طریق محبت چرا نگنجد و چون