شمارهٔ ۷
ای روشنی از روی تو چشم نگران رااین روشنی چشم مبادا دگران را
با حسن تو و ناز تو سوزی و نیازیجان نگران را دل صاحب نظران را
زاهد ز تو پوشد نظر و عقل فروشدآن بی خبران را نگر این بی بصران را
از پیش من آن جان جهان را گذرانیدتا خوش گذرانیم جهان گذران را
جان از سر کوی تو ندارد سر پروازمرغی که چمن یافت نجوید طیران را
گفتم بحق آن دل سنگین که وفاییوقعی نبود پیش تو سوگند گران را
بنما بکمال آن لب و خون خوردن او بینکآن باده حلال است چنین نقل خوران را