گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱آیینهٔ‌ خدائی رخسار توست یاراشمارهٔ ۲چون کعبهٔ وصل تو مقامست صفا راشمارهٔ ۳ای چشم تو بر هم زده حال دل ما راشمارهٔ ۴ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یاراشمارهٔ ۵نگارا، دلبرا، چابک سواراشمارهٔ ۶خلاف عهد نکردم به حسن عهد تو یاراشمارهٔ ۷ما بی نصیب و آن همه حشمت رقیب راشمارهٔ ۸ای باد بر سلام ز ما آن درخت راشمارهٔ ۹چه نویسم و چه گویم،‌ صفت نگار خود راشمارهٔ ۱۰چند پنهان سوزم و پوشیده دارم دود راشمارهٔ ۱۱چون به کرشمه کژ کنی، طرف کلاه خویش راشمارهٔ ۱۲از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ راشمارهٔ ۱۳گر سلسله جنبانی، گیسوی پریشان راشمارهٔ ۱۴ای چشم تو کشیده، ابروی چون کمان راشمارهٔ ۱۵نرگس مستت نشانده همچو گل در خون مراشمارهٔ ۱۶دوش آمد رخ زیبای تو در خواب مراشمارهٔ ۱۷آن سیه چرده که خورشید غلام است او راشمارهٔ ۱۸می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه راشمارهٔ ۱۹ساقی بیار جام شراب مغانه راشمارهٔ ۲۰سلام من برسان ای صبا بخارا راشمارهٔ ۲۱تا ز باریکی میانت تاب داده موی راشمارهٔ ۲۲دریغ آخر ز روی من چه می‌داری نگاهی راشمارهٔ ۲۳در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشهاشمارهٔ ۲۴همه بر قد بلند تو بود همت ماشمارهٔ ۲۵مایل عشق خرابات است عقل پیر ماشمارهٔ ۲۶گرفت ملک دلم حسن دلستان شماشمارهٔ ۲۷ای خجل گل ز رنگ و بوی شماشمارهٔ ۲۸تا جسته برق رویت از عکس روی زیباشمارهٔ ۲۹عاقبت رحمی کند بر درد ما، درمان ماشمارهٔ ۳۰بیا که شاه نشین است صدر سینهٔ ماشمارهٔ ۳۱دوش می‌دیدم دل گم گشتهٔ خود را به خوابشمارهٔ ۳۲کتبت من دم عیش الیک الف کتابشمارهٔ ۳۳بر آب کار به که بسازیم کار آبشمارهٔ ۳۴چشم تو سر بر نمی‌دارد ز خوابشمارهٔ ۳۵چشم او مست است و در مستی شده مخمور خوابشمارهٔ ۳۶گر گشایی ابر برقع، از حیا گردد گُل آبشمارهٔ ۳۷رفتیم از دیار تو با دیدهٔ پر آبشمارهٔ ۳۸زرد شد روی من از زحمت بیداری شبشمارهٔ ۳۹سر مَحبت ز دل ما طلبشمارهٔ ۴۰عشق و بیماری و درویشی و صد طعن رقیبشمارهٔ ۴۱ای به حسن از عالم انسان غریبشمارهٔ ۴۲ز ما هر لحظه رنجیدن چه تعریبشمارهٔ ۴۳خضر وقتم به وفا زنده و فارغ ز وفاتشمارهٔ ۴۴یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبتشمارهٔ ۴۵چو ساقی خام خم در جام جم ریختشمارهٔ ۴۶کافِر چه گنه کرد و مسلمان چه عبادتشمارهٔ ۴۷آن ترک سیه چشم که دل برد به غارتشمارهٔ ۴۸ز نور مهر تو در ماه تاب استشمارهٔ ۴۹خوشا وقت رندان هشیار مستشمارهٔ ۵۰ای دم حضور صحبت جانان غنیمت استشمارهٔ ۵۱کوی تو ای حور، ما را جنت استشمارهٔ ۵۲عشق تو دُرٌی ست کان را جان عاشق قیمت استشمارهٔ ۵۳مرا که همچو نی از آه و ناله برگ و نواستشمارهٔ ۵۴بیا که تا اثری از وجود من بر جاستشمارهٔ ۵۵دوش خون از دیده می‌راندم، سرشکم آگه استشمارهٔ ۵۶گر راه حرم چون سر زلف تو درازستشمارهٔ ۵۷ما را هوس صحبت جان پرور یار استشمارهٔ ۵۸دهانت ذره‌ای گر تنگ بار استشمارهٔ ۵۹اثری در قدح باده ز لعل یار استشمارهٔ ۶۰بر جناب عشق دل بی قدر و جان بی قیمت استشمارهٔ ۶۱بر خوان حسن تو نمکی از ملاحت استشمارهٔ ۶۲هیچ دانی که چرا همنفس من بادستشمارهٔ ۶۳هر دمت با مهربانان کین چراستشمارهٔ ۶۴زلف سیاهت پیش رخ، هندو به مهتاب اندرستشمارهٔ ۶۵به تمامی رخ تو ماه تمام دگرستشمارهٔ ۶۶طاق ابروی تو پیوستهٔ دور قمر استشمارهٔ ۶۷ز دل کباب و ز دیده شراب در نظر استشمارهٔ ۶۸عذر روشن عشق را رویت بس استشمارهٔ ۶۹می، کُمیتِ بادپایِ تند و تیز و سرکش استشمارهٔ ۷۰از آتش می در خم خمار چه جوش استشمارهٔ ۷۱مرا آستانت پناهی خوشستشمارهٔ ۷۲ساقی بده آن باده که خورشید صبوح استشمارهٔ ۷۳ای که خیال روی تو، نقش سراچهٔ دل استشمارهٔ ۷۴فقیه کودن مسکین نه مرد صحبت ماستشمارهٔ ۷۵مهر چون سایه ره نشین شماستشمارهٔ ۷۶عمریست تا خیال تو در عهد جان ماستشمارهٔ ۷۷تا تنم ای جان شیرین از وصال تو جداستشمارهٔ ۷۸تا داغ مهر یار چو مه بر جبین ماستشمارهٔ ۷۹جامهٔ مقصود دل، هست به قد تو راستشمارهٔ ۸۰خدمت پیر مغان مذهب دیرینهٔ ماستشمارهٔ ۸۱مرا از تیغ هجران دل دو نیم استشمارهٔ ۸۲دل پر از درد و دیده پر خون استشمارهٔ ۸۳پریشانم چو زلفت حالم این استشمارهٔ ۸۴شمایل تو به هر حال در خیال من استشمارهٔ ۸۵این خم بالای دو تاه من استشمارهٔ ۸۶شرابخانه بهشت است و یار حور من استشمارهٔ ۸۷اگر چه غمزهٔ‌ خون‌ریز تو بلای من استشمارهٔ ۸۸مرا حاصل ز عمر خود همین استشمارهٔ ۸۹عاشق به کوی عشق ندانم که چند خاستشمارهٔ ۹۰سرو بالای تو را آب روان از چشم ماستشمارهٔ ۹۱با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناستشمارهٔ ۹۲گر دلم در بر چو آتش بی‌قرار افتاده استشمارهٔ ۹۳همچو زلفت کار من با تو دراز افتاده استشمارهٔ ۹۴آمد بهار و موکب گل‌ها رسیده استشمارهٔ ۹۵آن خال روشن تو که چون نور دیده استشمارهٔ ۹۶بیار باده که هنگام شید و قلاشی استشمارهٔ ۹۷دلبرا گرد سرت جان و جهان گردان استشمارهٔ ۹۸نقل است لب تو یا شراب استشمارهٔ ۹۹تا قوس ابروی او در آفتاب پیوستشمارهٔ ۱۰۰زلفت به شور و فتنه اگر قلب ما شکستشمارهٔ ۱۰۱تو را شمایل موزون و شیوهٔ خوبستشمارهٔ ۱۰۲با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب استشمارهٔ ۱۰۳مرا که نشوهٔ‌ روح از می مغانهٔ توستشمارهٔ ۱۰۴مکن ملامت دُردی کشان باده پرستشمارهٔ ۱۰۵مشتاب یکدم ساربان، کز گریه پایم در گل استشمارهٔ ۱۰۶تو در بری و دیدهٔ بدخواه بر درستشمارهٔ ۱۰۷سنبل تازهٔ تو بر گل سیراب خوش استشمارهٔ ۱۰۸ما چنین بیدل و دلبر نتوانیم نشستشمارهٔ ۱۰۹دست من همچو دل و دل چو دهانت تنگ استشمارهٔ ۱۱۰یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل استشمارهٔ ۱۱۱چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام استشمارهٔ ۱۱۲گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان استشمارهٔ ۱۱۳تاق ابروی‌ تو منزلگه بیماران استشمارهٔ ۱۱۴ز چشمم خون دل هر شب روان استشمارهٔ ۱۱۵جانم فدای جانان گر میل او به جان استشمارهٔ ۱۱۶پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوستشمارهٔ ۱۱۷سر امید نهم بر زمین حضرت دوستشمارهٔ ۱۱۸داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوستشمارهٔ ۱۱۹سرو روان چو قد بلندت ظریف نیستشمارهٔ ۱۲۰مسجد و میکده در ملک خدا این همه هستشمارهٔ ۱۲۱نه جز تو اهل دل را دلبری هستشمارهٔ ۱۲۲دیوانه گشتم بر رخت،‌ دیوانه را تدبیر چیستشمارهٔ ۱۲۳صبحدم بر آستانش بیدلی خوش می‌گریستشمارهٔ ۱۲۴شیوهٔ لعل شکربار تو شیرین کاریستشمارهٔ ۱۲۵باده در عشق بار غمخواریستشمارهٔ ۱۲۶هر چه نه عشقست همه کافری‌ستشمارهٔ ۱۲۷چشمم به یاد لعل تو، دوشینه خون گریستشمارهٔ ۱۲۸یا رب آن اوج نشین کوکب سیارهٔ کیستشمارهٔ ۱۲۹مرا ای ماه روزی بی تو سالی‌ستشمارهٔ ۱۳۰خانهٔ دیدهٔ من رهگذر دریائی‌ستشمارهٔ ۱۳۱ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیستشمارهٔ ۱۳۲در شهر یار پختهٔ ما جز کباب نیستشمارهٔ ۱۳۳مُردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیستشمارهٔ ۱۳۴عشق پدیدار هست، یار پدیدار نیستشمارهٔ ۱۳۵ناله یادت می‌دهد کز بیدلانت یاد نیستشمارهٔ ۱۳۶جان ما بی شرفِ‌ صحبت جانان خوش نیستشمارهٔ ۱۳۷نبود ز پند فایده آن را که هوش نیستشمارهٔ ۱۳۸همچو رخسار تو مه بر گوشهٔ‌ افلاک نیستشمارهٔ ۱۳۹عاشق سرگشته را پروای ننگ و نام نیستشمارهٔ ۱۴۰من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیستشمارهٔ ۱۴۱دل مجروح را پروای تن نیستشمارهٔ ۱۴۲عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیستشمارهٔ ۱۴۳کار عشق است اگر پیش تو انکاری نیستشمارهٔ ۱۴۴همچو رخسار تو گل را خط زنگاری نیستشمارهٔ ۱۴۵مرا به بعد مکان از شما جدائی نیستشمارهٔ ۱۴۶بیش از این‌ام سر این خاطر شیدائی نیستشمارهٔ ۱۴۷چو دید روی تو دیده نظر نگاه نداشتشمارهٔ ۱۴۸زلف که به هر حلقهٔ مشکین هنری داشتشمارهٔ ۱۴۹عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشتشمارهٔ ۱۵۰شمع‌وار از سر گذشتم بشنو از من سرگذشتشمارهٔ ۱۵۱چون صبا در کوی تو آشفته بر خواهم گذشتشمارهٔ ۱۵۲تا دلی دارم من از دلدار نتوانم گذشتشمارهٔ ۱۵۳من عاشقم که کعبه نمی‌دانم از کنشتشمارهٔ ۱۵۴حسنت همه آشوب و جمالت همه آفتشمارهٔ ۱۵۵اگر دوستان را توان باز یافتشمارهٔ ۱۵۶سلامی برد چون صبح صبا رفتشمارهٔ ۱۵۷انوار وجه توست که ارض و سما گرفتشمارهٔ ۱۵۸تا دلم دلبر گرفت، از جان و دل دل برگرفتشمارهٔ ۱۵۹یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفتشمارهٔ ۱۶۰چسم تو از ما خطائی دید و ابرو چین گرفتشمارهٔ ۱۶۱چو باد گر ز سر کوی یار خواهم رفتشمارهٔ ۱۶۲دلم واقف نبود آن دم که جان رفتشمارهٔ ۱۶۳با گل سخن جمال او رفتشمارهٔ ۱۶۴خبر یار به اغیار نمی‌یارم گفتشمارهٔ ۱۶۵چه عجب لطف مزاجست در آب و خاکتشمارهٔ ۱۶۶ - در مدح سلطان اویسشمع ایران گویمت یا ماه توران خوانمتشمارهٔ ۱۶۷پسته را لب شکند آن دهن خندانتشمارهٔ ۱۶۸جان جوهر پاک است و تن ار سرو روانتشمارهٔ ۱۶۹دلم که چون سر زلف تو می‌رود بر بادشمارهٔ ۱۷۰من اوفتاده و انفاس روح پرور بادشمارهٔ ۱۷۱می‌دهد باد از تو بوئی، آفرین بر باد بادشمارهٔ ۱۷۲پای بیرون ز حد خویش نهادشمارهٔ ۱۷۳یک نفس ای باد صبا همچو بادشمارهٔ ۱۷۴من اگر خاک شدم آب شما روشن بادشمارهٔ ۱۷۵اگر چه خانهٔ تیره است دیده جای تو بادشمارهٔ ۱۷۶جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتادشمارهٔ ۱۷۷تا عکس تو از روزنهٔ‌ دیده در افتادشمارهٔ ۱۷۸دلم را در زنخدانت ره افتادشمارهٔ ۱۷۹از صبا گر در سر زلف تو چین خواهد فتادشمارهٔ ۱۸۰رخت گلست و قدت سرو و طره‌ات شمشادشمارهٔ ۱۸۱صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتدشمارهٔ ۱۸۲گر پرتو خورشید رخت بر قمر افتدشمارهٔ ۱۸۳زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتدشمارهٔ ۱۸۴زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتدشمارهٔ ۱۸۵هوایت در دماغ من نگنجدشمارهٔ ۱۸۶دلم در وصل گلروئی نگنجدشمارهٔ ۱۸۷چنان پر شد دل از دلبر که دل در بر نمی‌گنجدشمارهٔ ۱۸۸وصف تو در بیان نمی‌گنجدشمارهٔ ۱۸۹دلم ز مهر تو چون ذره در هوا گرددشمارهٔ ۱۹۰از بهر دُر وصلت چشمم در آب گرددشمارهٔ ۱۹۱ز گریه چشمه شد چشمم، بمان تا چشمه‌تر گرددشمارهٔ ۱۹۲تمتع از وصال زلف مشکینت صبا داردشمارهٔ ۱۹۳تا چه سودا سر گیسوی تو در سر داردشمارهٔ ۱۹۴چشمت ز خواب مستی در سر خمار داردشمارهٔ ۱۹۵آن سرو که چون سوسن ما را به زبان داردشمارهٔ ۱۹۶با پرتو رخسار تو مه تاب نداردشمارهٔ ۱۹۷گر از دهن تنگ تو مقصود برآیدشمارهٔ ۱۹۸بحر غم تو کران نداردشمارهٔ ۱۹۹چو چشمت هیچ آهوئی نداردشمارهٔ ۲۰۰مسکین تن آن کو جگرِ سوخته داردشمارهٔ ۲۰۱لاله از آتش سودای تو داغی داردشمارهٔ ۲۰۲به نزد اهل نظر هر که دیده‌ای داردشمارهٔ ۲۰۳زلف مشکین تو زنجیر بلائی داردشمارهٔ ۲۰۴من رنجور را امید وصلش زنده می‌داردشمارهٔ ۲۰۵به دوست از دل مسکین سلام ما که بردشمارهٔ ۲۰۶شاد است دل که از غم تو یاد می‌بردشمارهٔ ۲۰۷سیل خون جگرم از سر ما می‌گذردشمارهٔ ۲۰۸دود دل آتش پنهان مرا پیدا کردشمارهٔ ۲۰۹پیر ما خرقهٔ خود در گرو صهبا کردشمارهٔ ۲۱۰عشق تو روی ما ز عدم در وجود کردشمارهٔ ۲۱۱رفتی به باغ سرو به پیشت قیام کردشمارهٔ ۲۱۲گر چارهٔ‌ تقدیر به تدبیر توان کردشمارهٔ ۲۱۳عشق پیدا شد و این راز نهان نتوان کردشمارهٔ ۲۱۴براق برق عزم آسمان کردشمارهٔ ۲۱۵با تو برابری رخ حور و ملک نکردشمارهٔ ۲۱۶از دل گذشت غمزه‌اش، از جان گذاره کردشمارهٔ ۲۱۷من نمی‌خواهم که چشم غیر در تو بنگردشمارهٔ ۲۱۸دوش ماه ما به منزل راه بُردشمارهٔ ۲۱۹یا رب آن سرو روان تازه گلی بار آوردشمارهٔ ۲۲۰صبا به خیر و سلامت سلام یار آوردشمارهٔ ۲۲۱هوا رسم گهر باریدن آوردشمارهٔ ۲۲۲هر گه که رخ بدزدد و دزدیده بنگردشمارهٔ ۲۲۳اگر دلبر ز ما دل برنگیردشمارهٔ ۲۲۴هر زمان آتش تو در دل یاری گیردشمارهٔ ۲۲۵بخت کو تا نظر لطف به کار اندازدشمارهٔ ۲۲۶غم عالم مخور ای دل،‌ که عالم غم نمی‌ارزدشمارهٔ ۲۲۷چو عشقت چنگ غم در جان من زدشمارهٔ ۲۲۸مرا تا آتش هجران آن شیرین لقا سوزدشمارهٔ ۲۲۹گر به خونریزی آن ترک ختا برخیزدشمارهٔ ۲۳۰نسیم صبحدم از مرغزار برخیزدشمارهٔ ۲۳۱هر که مردانه به عشق از سر جان برخیزدشمارهٔ ۲۳۲گفتم که دمی بنشین تا فتنه نبرخیزدشمارهٔ ۲۳۳چون ز کویت هر سحر بوئی به گلشن می‌رسدشمارهٔ ۲۳۴ما را که دل بر آتش از غم کباب باشدشمارهٔ ۲۳۵من و مسجد همه دانند که تهمت باشدشمارهٔ ۲۳۶گر سرم خاک شود در کف پایت باشدشمارهٔ ۲۳۷مرا که نقش خیال تو در نظر باشدشمارهٔ ۲۳۸مهر تو تا قیامت، چون بی زوال باشدشمارهٔ ۲۳۹صلای عشق قدیم است و از ازل باشدشمارهٔ ۲۴۰زبان خرده‌بینان را، حکایت زان دهن باشدشمارهٔ ۲۴۱مرا که جام جم و گنج قباد نباشدشمارهٔ ۲۴۲هرکس که مقیم در خمّار نباشدشمارهٔ ۲۴۳در پایش افکنم سر، تا دردسر نباشدشمارهٔ ۲۴۴عشاق تو را درد سر عام نباشدشمارهٔ ۲۴۵ما را سر کفر و غم اسلام نباشدشمارهٔ ۲۴۶صدرگه عشق غیر سینه نباشدشمارهٔ ۲۴۷کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشدشمارهٔ ۲۴۸گدای دولت آنم که او گدای تو باشدشمارهٔ ۲۴۹به دستم گر چو تو گلدسته باشدشمارهٔ ۲۵۰سجّاده چه کار آید و دستار چه باشدشمارهٔ ۲۵۱صراط ما ره میخانه باشدشمارهٔ ۲۵۲ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشدشمارهٔ ۲۵۳دیده باید که در او صورت یاری باشدشمارهٔ ۲۵۴روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شدشمارهٔ ۲۵۵غنچه بر احوال عالم خنده زد، دلشاد شدشمارهٔ ۲۵۶هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شدشمارهٔ ۲۵۷حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می‌کشدشمارهٔ ۲۵۸ماه من چون سرو بالا می‌کشدشمارهٔ ۲۵۹گر اشارت می‌کنی، چشم تو مردم می‌کُشدشمارهٔ ۲۶۰دیده بی روی تو تا کی رنج بینائی کَشدشمارهٔ ۲۶۱هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشدشمارهٔ ۲۶۲ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شدشمارهٔ ۲۶۳سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شدشمارهٔ ۲۶۴در کوی ماه‌روئی پایم به گل فرو شدشمارهٔ ۲۶۵چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شدشمارهٔ ۲۶۶از رشکِ خندهٔ تو دل غنچه پاره شدشمارهٔ ۲۶۷یوسف دل ز زنخدان تو در چَه شدشمارهٔ ۲۶۸عقلی که زیرک می‌نمود، از عشق تو دیوانه شدشمارهٔ ۲۶۹از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شدشمارهٔ ۲۷۰شبی خیال تو در خون چشم ما آمدشمارهٔ ۲۷۱از عشق چه گویم که مرا پیش نیامدشمارهٔ ۲۷۲مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامدشمارهٔ ۲۷۳نتواند که ز خط تو سوادی خواندشمارهٔ ۲۷۴خواهد که خامه راهی در منزلی رساندشمارهٔ ۲۷۵با وصل گل رسیدن بلبل نمی‌تواندشمارهٔ ۲۷۶اینجا که منم نامهٔ‌ دلبر که رساندشمارهٔ ۲۷۷یار رفت از دیده و در دل بماندشمارهٔ ۲۷۸هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواندشمارهٔ ۲۷۹زبان اشک رنگینم، سخن از دیده می‌راندشمارهٔ ۲۸۰خاک تو را ز آب لطافت سرشته‌اندشمارهٔ ۲۸۱تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته‌اندشمارهٔ ۲۸۲عاشقان از دولت وصل تو دور افتاده‌اندشمارهٔ ۲۸۳سنگ طعنه به سبویم زده‌اندشمارهٔ ۲۸۴بلبلان در چمن، ای دل به خروش آمده‌اندشمارهٔ ۲۸۵هرکس حکایتی ز جمالت شنیده‌اندشمارهٔ ۲۸۶بهشت را سر کوی او نشان دادندشمارهٔ ۲۸۷دوش مستان بگذشتند و صلائی کردندشمارهٔ ۲۸۸در آن روزی که خوبان آفریدندشمارهٔ ۲۸۹غزل خوانان دف اندر چنگ دارندشمارهٔ ۲۹۰دردکشان بلا خون جگر می‌خورندشمارهٔ ۲۹۱آتشی در جان من عقل مشوش می‌زندشمارهٔ ۲۹۲اهل نظر که سوختگان بلا کشندشمارهٔ ۲۹۳دلم از جام غمت نیش بلا نوش کندشمارهٔ ۲۹۴چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکندشمارهٔ ۲۹۵چه شد که یار به بالین ما گذر نکندشمارهٔ ۲۹۶گلها شکفت و جلوه به صد رنگ و بو کندشمارهٔ ۲۹۷چون سر زلف سیه پوشت سراندازی کندشمارهٔ ۲۹۸سبزه از خط غبارت خاک بر سر می‌کندشمارهٔ ۲۹۹ابر می‌گرید به زاری،‌ گل تبسم می‌کندشمارهٔ ۳۰۰باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کندشمارهٔ ۳۰۱سرو اگر در پیش قدت سرفرازی می‌کندشمارهٔ ۳۰۲لعل تو چون کشف اسرار نهانی می‌کندشمارهٔ ۳۰۳گر چشم من پای تو را ناگاه تقبیلی کندشمارهٔ ۳۰۴رندم و عاشق و دیوانه به آواز بلندشمارهٔ ۳۰۵هر دل که دید زلف تو آورد در کمندشمارهٔ ۳۰۶هم چو چشم بدرقیبان از تو دورم می‌کنندشمارهٔ ۳۰۷رندان پاک را که به کوران عصا دهندشمارهٔ ۳۰۸عاشقان کوی تو را زحمت غوغا ندهندشمارهٔ ۳۰۹اگر آن فتنه که برخاست به ما بنشیندشمارهٔ ۳۱۰دوش در فکر من آن شکل قد و بالا بودشمارهٔ ۳۱۱یاد باد کز ما یار ما را یاد بودشمارهٔ ۳۱۲دوش بازم آتشی در جان غم فرسود بودشمارهٔ ۳۱۳پیش از آن کین شخص ناموجود من موجود بودشمارهٔ ۳۱۴یارب این دل به کجا رفت و کجا خواهد بودشمارهٔ ۳۱۵به دنیا گر شوی دشمن، تو را حق یار خواهد بودشمارهٔ ۳۱۶مرا هوای تو همراه خاک خواهد بودشمارهٔ ۳۱۷آخر این شام بلا را سحری خواهد بودشمارهٔ ۳۱۸بدیدم آن مه خود را، پگاه خواب آلودشمارهٔ ۳۱۹تا نگفتی سخنی نقش دهان هیچ نبودشمارهٔ ۳۲۰سگان را دیده در کویت، ز من بیخواب‌تر نبودشمارهٔ ۳۲۱عشق تو بود با من و از من نشان نبودشمارهٔ ۳۲۲ز عشق بنده چه خواهد بدان جمال فزودشمارهٔ ۳۲۳سر سودا زده‌ام دوش به بالین که بودشمارهٔ ۳۲۴در ازل قبلهٔ جانها خم ابروی تو بودشمارهٔ ۳۲۵دوشینه یار پرده ز رخ برگرفته بودشمارهٔ ۳۲۶با رخش ماه آسمان چه بودشمارهٔ ۳۲۷دوش خیال رخت در دل دیوانه بودشمارهٔ ۳۲۸دجله را امسال رفتاری عجب مستانه بودشمارهٔ ۳۲۹دوش در مجلس کباب ما ز سوز سینه بودشمارهٔ ۳۳۰تو نه آن شوخی که پروایت سوی یاری بوَدشمارهٔ ۳۳۱از مژه می‌زنم نمک بر جگر کباب خودشمارهٔ ۳۳۲یار تنها شد و آن به که به تنها نرودشمارهٔ ۳۳۳هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرودشمارهٔ ۳۳۴چون چنگم از غم سرنگون،‌ کان دلستانم می‌رودشمارهٔ ۳۳۵نقش تو در چشمهٔ‌ چشمم چو ماهی می‌رودشمارهٔ ۳۳۶روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سودشمارهٔ ۳۳۷گر پادشه به کوی تو آید گدا شودشمارهٔ ۳۳۸چون ز مهرت ذره‌ای در جان من پیدا شَودشمارهٔ ۳۳۹عشق که رخت صبر بسوزد بلا شودشمارهٔ ۳۴۰دل من خون شد و تا خون نشود دل نشودشمارهٔ ۳۴۱هر زمان دل را جگر از دست دیده خون شودشمارهٔ ۳۴۲گر چو پسته دهن تنگ تو در خنده شودشمارهٔ ۳۴۳غرهٔ ماه تو غرّا می‌شودشمارهٔ ۳۴۴سبرهٔ خط تو پیدا می‌شودشمارهٔ ۳۴۵سر شد ز دست و مهر تو از سر نمی‌شودشمارهٔ ۳۴۶دلبر اگر به کام دل من نمی‌شودشمارهٔ ۳۴۷از خود آن یار به هر نام نشانی بدهدشمارهٔ ۳۴۸چو گل به وقت سحر گنج زر به باد دهدشمارهٔ ۳۴۹مه تو را ماند اگر ماه به گفتار آیدشمارهٔ ۳۵۰می‌گذشت و ز حیا چهره برافروخته بودشمارهٔ ۳۵۱اگر آن سرو گل‌اندام به رفتار آیدشمارهٔ ۳۵۲از درد هجر جانا جانم به همی‌برآیدشمارهٔ ۳۵۳در هر زمین که سروی چون قد او برآیدشمارهٔ ۳۵۴بکاهد صبرم و عشقت فزایدشمارهٔ ۳۵۵صبا چو طرهٔ سنبل به وقت صبح گشایدشمارهٔ ۳۵۶ماه است رخ یار، به ما خوش نبرآیدشمارهٔ ۳۵۷مرا بر شاخ رعنائی چو گل رفتن نمی‌شایدشمارهٔ ۳۵۸حُسنش چو گل به هردم رنگی دگر برآیدشمارهٔ ۳۵۹خطت حرز الهی می‌نمایدشمارهٔ ۳۶۰اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آیدشمارهٔ ۳۶۱مهری ز تو در وجود نایدشمارهٔ ۳۶۲گل اندر دیده‌ام بی نقش رویت خار می‌آیدشمارهٔ ۳۶۳تن سرگشته ز هجر تو به جان می‌آیدشمارهٔ ۳۶۴تو را در گوشهٔ‌ خاطر غم یاری نمی‌آیدشمارهٔ ۳۶۵دوش بر گرد سمن باد سحر می‌پیچیدشمارهٔ ۳۶۶چه مطرب است که امشب بدین مقام رسیدشمارهٔ ۳۶۷دل سوخت در فراق تو، نوبت به جان رسیدشمارهٔ ۳۶۸زلفت مرا به حلقهٔ دام بلا کشیدشمارهٔ ۳۶۹آه من یک روز بر گردون علم خواهد کشیدشمارهٔ ۳۷۰آنچه از رهگذر دیده به رویم برسیدشمارهٔ ۳۷۱گر تو داری به عاشقان اقرارشمارهٔ ۳۷۲گر شود با من ز لطف آن مه‌رخ عیّار یارشمارهٔ ۳۷۳دیده باغ است و لاله صورت یارشمارهٔ ۳۷۴مرا یکدم وصال او ز عمر جاودان خوشترشمارهٔ ۳۷۵عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سرشمارهٔ ۳۷۶زان لب و دندان چون لعل و گهرشمارهٔ ۳۷۷آتش افروزی کنی بر سوخته عودم دگرشمارهٔ ۳۷۸ساقی سبک‌ آن رطل گران را به من آورشمارهٔ ۳۷۹آسان شود به صبر همه کار غم مخورشمارهٔ ۳۸۰چشمان تو کشیده کمان و گشاده تیرشمارهٔ ۳۸۱عاشقان در دو جهان ذکر شما باد به خیرشمارهٔ ۳۸۲ای به خوبی بر همه خوبان امیرشمارهٔ ۳۸۳از چهره چه رنگی‌ست که آمیخته‌ای بازشمارهٔ ۳۸۴پیش ما خاک آستان نیازشمارهٔ ۳۸۵شراب‌خواره‌ام و رند و مست و شاهد بازشمارهٔ ۳۸۶نباشم بی‌تو یکدم زنده هرگزشمارهٔ ۳۸۷از تو هزار فتنه شود در جهان هنوزشمارهٔ ۳۸۸مرحبا ای نگار روح‌افروزشمارهٔ ۳۸۹لعل میگون تو در خون دل ماست هنوزشمارهٔ ۳۹۰رُخت را نور بخشیدن میاموزشمارهٔ ۳۹۱ورای رندی و مستی مجو ز گوهر ناسشمارهٔ ۳۹۲مائیم و یک دل کاندر او، داریم دلداری و بسشمارهٔ ۳۹۳این مرا بس که تمنای تو می‌ورزم و بسشمارهٔ ۳۹۴همی‌دارم از لطف تو مُلتمسشمارهٔ ۳۹۵من هوس دارم که با او خوش برآرم یک نفسشمارهٔ ۳۹۶غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادششمارهٔ ۳۹۷چو خیال گشتی ای تن، خبری ده از میانششمارهٔ ۳۹۸آنکه در سایهٔ مهراند همه آفاقششمارهٔ ۳۹۹غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمششمارهٔ ۴۰۰به دندان‌مزد افشاندیم جان بر لعل خندانششمارهٔ ۴۰۱چون تیره و تنگ است دل، در وی نسازم مسکنششمارهٔ ۴۰۲می‌شود در تاب چشم روشنششمارهٔ ۴۰۳مرا وصال تو بگذشت در تمنا دوششمارهٔ ۴۰۴چو برکشید به وقت سحر خروس خروششمارهٔ ۴۰۵مسلسل است غم دل به زلف پُر چینششمارهٔ ۴۰۶گر بنگری در آینه عکس جمال خویششمارهٔ ۴۰۷سوخته‌ام از دل مسکین خویششمارهٔ ۴۰۸از آن چون شمع می‌سوزد دلم در شام گیسویششمارهٔ ۴۰۹جز باده نیست کوثر و جز راستی صراطشمارهٔ ۴۱۰از مهر گشت ماهی در اوج حسن طالعشمارهٔ ۴۱۱زرد و لرزان است تا خود در چه بیماری‌ست شمعشمارهٔ ۴۱۲خانهٔ تاریک چشمم دارد از روی تو شمعشمارهٔ ۴۱۳ز آتش دل هر شبی تا روز بگدازم چو شمعشمارهٔ ۴۱۴بسکه هر شب سرگذشت خویش می‌رانم چو شمعشمارهٔ ۴۱۵ای منصب رسالت از تو شده به رونقشمارهٔ ۴۱۶می‌رود در خاک خواری آب نالان از فراقشمارهٔ ۴۱۷ظهری کرأس صبح فی ضربة الفراقشمارهٔ ۴۱۸هر که بوئی یافت از بستان عشقشمارهٔ ۴۱۹ای چشم سیاه تو بلای دل عاشقشمارهٔ ۴۲۰زهی جناب جلال تو قبهٔ افلاکشمارهٔ ۴۲۱نمود صبح ازل آفتاب روز وصالشمارهٔ ۴۲۲شنیده‌ایم که عشاق مستقیم احوالشمارهٔ ۴۲۳هنوز در دل مائی و پیش دیده مقابلشمارهٔ ۴۲۴چو شاه عشق ظفر یافت بر ولایت دلشمارهٔ ۴۲۵منم شب‌ها و اشک سرخ و روی زرد و درد دلشمارهٔ ۴۲۶دل من می‌کشد و چون نروم از پی دلشمارهٔ ۴۲۷هر دم از دست فراقت می‌شود صد پاره دلشمارهٔ ۴۲۸به جان جملهٔ مردان که در صباح ازلشمارهٔ ۴۲۹مهی در برج ما کرده است منزلشمارهٔ ۴۳۰بگذر ای عاقل و بگذار مرا لایعقلشمارهٔ ۴۳۱دگر ره بر خدا کردم توکلشمارهٔ ۴۳۲بیا که باغ به صد برگ می‌رسد از گلشمارهٔ ۴۳۳پرده چو بگشاد باد از روی گلشمارهٔ ۴۳۴اگر ای باد تو را بر در او هست قبولشمارهٔ ۴۳۵ای صبا از من به جانان شو رسولشمارهٔ ۴۳۶رفتم گر از نشستن ما می‌شوی ملولشمارهٔ ۴۳۷مرا ز درد تو خون دل است و دُردی جامشمارهٔ ۴۳۸در سر من هست هوای مدامشمارهٔ ۴۳۹خراب کردهٔ چشمان پرخمار توامشمارهٔ ۴۴۰من ز دست تو داستان شده‌امشمارهٔ ۴۴۱من گرد مستان بارها، چون جام مِی گردیده‌امشمارهٔ ۴۴۲بسیار در هر گوشه‌ای من گوش را مالیده‌امشمارهٔ ۴۴۳من اگر از سرِ مستی به جنون پیوستمشمارهٔ ۴۴۴من غیر سر راه تو راهی نگرفتمشمارهٔ ۴۴۵هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتمشمارهٔ ۴۴۶رندانه ساکن کوی ملامتمشمارهٔ ۴۴۷سرو را دیدم و بالای تو آمد یادمشمارهٔ ۴۴۸ز گریه دوش خود را غرقه در سیلاب می‌کردمشمارهٔ ۴۴۹جمله وجود من توئی، من ز جهان برون شدمشمارهٔ ۴۵۰ای دیده چه دیدی ز من خسته که هر دمشمارهٔ ۴۵۱اگر آن یار کند بند جدا از بندمشمارهٔ ۴۵۲تا زلف تو برداشتم و روی تو دیدمشمارهٔ ۴۵۳جز دل کسی ندارد، اندیشه از غبارمشمارهٔ ۴۵۴تو آفتابی و من ذرهٔ هوا دارمشمارهٔ ۴۵۵همه روز از آتش دل، ز جگر کباب دارمشمارهٔ ۴۵۶خیال لعل میگون تو دائم در نظر دارمشمارهٔ ۴۵۷وجود من همه عیب است و یک هنر دارمشمارهٔ ۴۵۸رندی و هوسناکی، از روز ازل دارمشمارهٔ ۴۵۹چو خط بر من کشیدی چشم دارمشمارهٔ ۴۶۰تو تا گشتی بلای جان، بلا را دوست می‌دارمشمارهٔ ۴۶۱به ابرویِ چو کمانت که گر زنی تیرمشمارهٔ ۴۶۲خرقه بر آتش و سجاده در آب اندازمشمارهٔ ۴۶۳من که چون باد سحر، دم از هوائی می‌زنمشمارهٔ ۴۶۴بر فلک شب همه شب دیده از آن می‌دوزمشمارهٔ ۴۶۵چو گرد در رهت افتاده‌ام که برخیزمشمارهٔ ۴۶۶گر دم از عشق زنم، همدم جامی باشمشمارهٔ ۴۶۷شکل ابرویت ندارد نرگس رعنا به چشمشمارهٔ ۴۶۸روزگاریست که من عاشق و دیوانه‌وشمشمارهٔ ۴۶۹من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشمشمارهٔ ۴۷۰منم کز مفلسی دایم به دیدار تو درویشمشمارهٔ ۴۷۱من به شادی شده بیگانه و با خود خویشمشمارهٔ ۴۷۲چهره بر خاک درت شب همه شب می‌مالمشمارهٔ ۴۷۳امروز که خاکِ درِ دیر است مقاممشمارهٔ ۴۷۴کامم از دوست نشد حاصل و دشمن کاممشمارهٔ ۴۷۵تنم گردی است سرگردان به گرد دامن جانمشمارهٔ ۴۷۶به درد عشق درماندم، ره درمان نمی‌دانمشمارهٔ ۴۷۷به ابرویت که نشسته به گوشه‌ای چو کمانمشمارهٔ ۴۷۸روزگاریست که من شیفتهٔ روی فلانمشمارهٔ ۴۷۹چون کمانت تا پی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی بر استخوان دارد تنمشمارهٔ ۴۸۰تن مانده از جانان جدا، با درد و غم یارش کنمشمارهٔ ۴۸۱کو قاصدی که راز تو با او بیان کنمشمارهٔ ۴۸۲بس که هر دم دیده را پرخون کنمشمارهٔ ۴۸۳وقت آن آمد که عزم کوی شیدائی کنمشمارهٔ ۴۸۴از من مکن جدائی ای یار نازنینمشمارهٔ ۴۸۵به پرسشی دل من شاد کن که غمگینمشمارهٔ ۴۸۶تو را ای ماه مهرافروز چندانی که می‌بینمشمارهٔ ۴۸۷عنان عزم سبک سوی یار خویش کنمشمارهٔ ۴۸۸مست عشقم پارسائی چون کنمشمارهٔ ۴۸۹عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونمشمارهٔ ۴۹۰دهان یار نمود از جواهر منظومشمارهٔ ۴۹۱گر چه گدای اویم در فقر پادشاهمشمارهٔ ۴۹۲فریاد ز چشم روسیاهمشمارهٔ ۴۹۳همچو دامن روی خود بر خاک هر کوئی نهمشمارهٔ ۴۹۴مهی چو روی تو در آسمان نمی‌یابمشمارهٔ ۴۹۵ما خلاف رسم مردم کرده‌ایمشمارهٔ ۴۹۶با زلف بی‌قرار تو آرام کرده‌ایمشمارهٔ ۴۹۷دوش ما همخوابهٔ آن سرو بالا بوده‌ایمشمارهٔ ۴۹۸نرفت راه بیابان و خسته شد پایمشمارهٔ ۴۹۹صبحدم یاد تو کردیم و دعائی گفتیمشمارهٔ ۵۰۰ما گلی از بوستان جنتیمشمارهٔ ۵۰۱تا بخندید لبت واقف اسرار شدیمشمارهٔ ۵۰۲دوش ما را خبر وصل تو می‌داد نسیمشمارهٔ ۵۰۳نسخهٔ سنبل تو پیش گل آورد نسیمشمارهٔ ۵۰۴هر دم چو باد می‌برد از کوی تو نسیمشمارهٔ ۵۰۵تا کی از این لا و لا، پیش تو الّا شویمشمارهٔ ۵۰۶آن به که غم دل به حضور تو بگویمشمارهٔ ۵۰۷ای چین زلفت شام غریبانشمارهٔ ۵۰۸چون همنشین ماه نگردم بر آسمانشمارهٔ ۵۰۹من همچو گل در خنده‌ام، گو یار در خونم نشانشمارهٔ ۵۱۰یار همان، عهد همان، دل همانشمارهٔ ۵۱۱کام دل هر گه که خواهم زان دهانشمارهٔ ۵۱۲لبت در نقطهٔ موهوم چون می در شکر پنهانشمارهٔ ۵۱۳کام ناکامی روا کن از دهان خویشتنشمارهٔ ۵۱۴گر تو نکرده‌ای جدا، دل ز تعلقات تنشمارهٔ ۵۱۵حالیا خواهم فشاند از دامن جان گرد تنشمارهٔ ۵۱۶خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتنشمارهٔ ۵۱۷سر گشته‌ام ز بخت نگونسار خویشتنشمارهٔ ۵۱۸من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتنشمارهٔ ۵۱۹چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردنشمارهٔ ۵۲۰در جگر سوز تو دارم، دم نمی‌یارم زدنشمارهٔ ۵۲۱گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زنشمارهٔ ۵۲۲شب آخر زمان تیره است ساقی بادهٔ روشنشمارهٔ ۵۲۳بگیر ملک خراب دل و عمارت کنشمارهٔ ۵۲۴ساقی می باقی ده، عقل از سر ما کم کنشمارهٔ ۵۲۵در دیار غربتم، از درد یار اندیشه کنشمارهٔ ۵۲۶جز دهانش نیست در هر دو جهان مقصود منشمارهٔ ۵۲۷تابی ز رخت در دل ماهست ولیکنشمارهٔ ۵۲۸وفا نمی‌کند آن یار مهربان با منشمارهٔ ۵۲۹از عشق همچو آتشم و ناله دود منشمارهٔ ۵۳۰هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز منشمارهٔ ۵۳۱ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان منشمارهٔ ۵۳۲می‌رفت جان ز بهر دل مبتلای منشمارهٔ ۵۳۳گفتی که چون باد صبا، هر دم میا در کوی منشمارهٔ ۵۳۴ما را دلیست چو ساغر گرفته خونشمارهٔ ۵۳۵در سرم سودای عشق است و جنونشمارهٔ ۵۳۶مرغ روانم می‌پرد، تا در هوای کیست اینشمارهٔ ۵۳۷مگذار عاشقان را در انتظار چندینشمارهٔ ۵۳۸من رند و مِی‌ پرستم و فارغ ز کفر و دینشمارهٔ ۵۳۹پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرینشمارهٔ ۵۴۰روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرینشمارهٔ ۵۴۱ای آرزوی جان من، ای عمر نازنینشمارهٔ ۵۴۲او آئینه است و هر طرفی روی‌ها دارد اوشمارهٔ ۵۴۳بر در دل حلقه زد، زلف چو زنجیر اوشمارهٔ ۵۴۴مایهٔ مردست خدا، مرد بود سایهٔ اوشمارهٔ ۵۴۵ای بلای عاشقان بالای سروآسای توشمارهٔ ۵۴۶گر به چمن بگذرد قامت رعنای توشمارهٔ ۵۴۷از غصهٔ بیماری آن نرگس جادوشمارهٔ ۵۴۸آرزو دارم که با او باده نوشم رو به روشمارهٔ ۵۴۹بشکفت گل در گلسِتان، آن یار گل‌رخسار کوشمارهٔ ۵۵۰دل گرفت از مسجدم، خمار کوشمارهٔ ۵۵۱عکس جان گفتم لبش را، با دلم شد گفت و گوشمارهٔ ۵۵۲ای لوای مهتری بر لامکان افراختهشمارهٔ ۵۵۳آه که مشهور گشت، راز نهانم ز آهشمارهٔ ۵۵۴همسر گل می‌نشود هر گیاهشمارهٔ ۵۵۵در این زمانه به می دلق زرق رنگین بهشمارهٔ ۵۵۶من آن مرغ غریبم خسته بستهشمارهٔ ۵۵۷ای خطِ شب مثالت از آفتاب زندهشمارهٔ ۵۵۸در آ دامن‌کشان ساقی و مستان را شرابی دهشمارهٔ ۵۵۹منم به دیدهٔ معنی همه خدا دیدهشمارهٔ ۵۶۰حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گرهشمارهٔ ۵۶۱بلبل نوائی می‌زند، ساقی بیار آن بلبلهشمارهٔ ۵۶۲روی از تو بر نتابم، چون رانی‌ام چو خامهشمارهٔ ۵۶۳مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانهشمارهٔ ۵۶۴آغاز می‌کند دل، سر نامهٔ نیازیشمارهٔ ۵۶۵گر دل فنا شد راضی‌ام، کارامِ در جان کرده‌ایشمارهٔ ۵۶۶جانا تو سوز خاطر پر غم ندیده‌ایشمارهٔ ۵۶۷ای یار نازنین، چو دل از ما رمیده‌ایشمارهٔ ۵۶۸من کی‌ام؟ سرگشته‌ای، بیچاره‌ایشمارهٔ ۵۶۹یا شفائی و یا دواء دائیشمارهٔ ۵۷۰نیست سرگشته‌تر از من به جهان باد صبائیشمارهٔ ۵۷۱سرو از پای در آید چو به بستان آئیشمارهٔ ۵۷۲جانا اگر به تنها، داری سر جدائیشمارهٔ ۵۷۳دوش می‌گفت پیر ترسائیشمارهٔ ۵۷۴عالم چو سراب است، طلب کن تو سر آبیشمارهٔ ۵۷۵هست از زلف کژت در دل من قلابیشمارهٔ ۵۷۶گر تو در دیدهٔ صاحبنظران ره یابیشمارهٔ ۵۷۷چون چشم تو هرگز نکنم توبه ز مستیشمارهٔ ۵۷۸شب‌ها من و کنج غمی، شمع‌ام کند غمخوارئیشمارهٔ ۵۷۹به دستان گر ز دست ما بجستیشمارهٔ ۵۸۰گر بیابد جان شیرین فرصتیشمارهٔ ۵۸۱به درد عاشقی خو کن، مجو درمان اگر مردیشمارهٔ ۵۸۲پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدیشمارهٔ ۵۸۳بیامدم ز سفر باز جانب یاریشمارهٔ ۵۸۴به گوش یار پیغامی رساندن از سر یاریشمارهٔ ۵۸۵سخت سستی تو در وفا داریشمارهٔ ۵۸۶به تیغ از تو نبرگردم که روی دلستان داریشمارهٔ ۵۸۷خون دل هست اگر عزم شرابی داریشمارهٔ ۵۸۸ای بر رخ چون روزت شام خط زنگاریشمارهٔ ۵۸۹ای که در دیده خیال تو کند پرده‌دریشمارهٔ ۵۹۰مختار نبودم که فتادم ز تو دوریشمارهٔ ۵۹۱به دور چشم تو مستی خوش است و مخموریشمارهٔ ۵۹۲دوشینه می‌گفت نالان اسیریشمارهٔ ۵۹۳ضعیفان قوی چون مور دل دارند جان بازیشمارهٔ ۵۹۴به روز وصل از رویت، چو برقع می‌براندازیشمارهٔ ۵۹۵نیازی می‌کنم با بی‌نیازیشمارهٔ ۵۹۶بارها فکر کرده‌ایم بسیشمارهٔ ۵۹۷ای یار ز یاران خبر یار نپرسیشمارهٔ ۵۹۸لطف بود که سهو من، بینی و خط بر او کشیشمارهٔ ۵۹۹مرا هر دم فزاید درد و داغیشمارهٔ ۶۰۰نو بهار است و گل و عهد شباب ای ساقیشمارهٔ ۶۰۱نو بهار است و می موسم عید ای ساقیشمارهٔ ۶۰۲آمد نفس بهار ساقیشمارهٔ ۶۰۳ساقی بیار جامی زان بادهٔ حقیقیشمارهٔ ۶۰۴بکشت چشم تو ما را از عین بی باکیشمارهٔ ۶۰۵بربود دل ز دستم، صنمی ظریف و شنگیشمارهٔ ۶۰۶رند و قلندر شدم از سر دیوانگیشمارهٔ ۶۰۷درمان درد عاشقی پرسیدم از صاحبدلیشمارهٔ ۶۰۸ای یافته نبوت از ذات تو کمالیشمارهٔ ۶۰۹اگر جمال تو نبود فروغ جنت اعلیشمارهٔ ۶۱۰تا به چشمم ز خیال تو در‌آمد خیلیشمارهٔ ۶۱۱صبح الهدی تجلی من مشرق المدامشمارهٔ ۶۱۲سالی گذشت و نامد زان ماهرو سلامیشمارهٔ ۶۱۳از گلشن رویش اگر یکبارگی گل چیدمیشمارهٔ ۶۱۴ای خرده‌ای ز رشک عقیق تو جام میشمارهٔ ۶۱۵شب فراق تو دارم به ناله همدمیئیشمارهٔ ۶۱۶تو سروی ای صنم یا بوستانیشمارهٔ ۶۱۷کمال معنی انسان و صورت جانیشمارهٔ ۶۱۸مرا چون حلقهٔ زلفت بر آتش چند پیچانیشمارهٔ ۶۱۹تا کی چو سگم از نظر خویش برانیشمارهٔ ۶۲۰مرا دشوار می‌آید که با رویت به آسانیشمارهٔ ۶۲۱روی دربست به ما ابرویت از پیشانیشمارهٔ ۶۲۲ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نیشمارهٔ ۶۲۳از روز ناتوانی اندیش تا توانیشمارهٔ ۶۲۴هر چند می‌شکافی تو موی در معانیشمارهٔ ۶۲۵پیک صبا اگر چه رنجور و ناتوانیشمارهٔ ۶۲۶ای ماه اگر به روزن او سر فروکنیشمارهٔ ۶۲۷تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی می‌کنیشمارهٔ ۶۲۸من نکنم دیده باز تا ننمائی تو رویشمارهٔ ۶۲۹از حیای عارض تو گل برآمد سرخ رویشمارهٔ ۶۳۰در وفا من بر رهم، ای بی‌وفا بی‌ره توئیشمارهٔ ۶۳۱ترک لشکرشکن عشوه‌گر عربده‌جویشمارهٔ ۶۳۲یار عزیز و یوسف کنعان ما توئیشمارهٔ ۶۳۳روزی که برد بادم چون خاک به هر سوئیشمارهٔ ۶۳۴راضی نمی‌شوم ز وصالت به گفت و گویشمارهٔ ۶۳۵به چشمه‌های دو چشمم در آی چون ماهیشمارهٔ ۶۳۶ای حسن تو آئینهٔ انوار الهیشمارهٔ ۶۳۷سپهر حسن را دانم که ماهیشمارهٔ ۶۳۸شرفی باشد اگر چون تو مبارک ماهیشمارهٔ ۶۳۹ای ز ما وصف تو در مستی خیال انگیختن