گنج

شمارهٔ ۳۶۲

۷ بیت
گل اندر دیده‌ام بی نقش رویت خار می‌آیدز هر برگ گلی بر دل مرا صد بار می‌آید
خیال ابرویت در چشم من پیوسته می‌گرددکمان از دیده‌های راست بین طیار می‌آید
نخواهم رفت از کویت به دشنام رقیب اماسماع طعنه‌های دشمنان دشوار می‌آید
بَدان در روی نیکویت همی‌بینند و می‌دانمکه از چشم بد آسیبی در آن رخسار می‌آید
به غیر باده در دستم همه با باد می‌ماندبه غیر یار در چشمم همه اغیار می‌آید
به مه دارم نظر کانجا نشان دوست می‌یابمبه گل‌بر عاشقم کز وی نسیم یار می‌آید
به جز چشم تو ناصر را کس دیگر نمی‌پرسدهمان بیمار را رحمی بر این بیمار می‌آید