شمارهٔ ۳۶۱
مهری ز تو در وجود نایدسرمایه برفت و سود ناید
دل رفت چنان که کس ندانستجان سوخت چنان که دود ناید
سرو از پس آن زمین فرو شدکو پیش تو در سجود ناید
رفتی و نیامدی و گفتمآن عمر که ر فته بود ناید
یک بوسه گدای را نبخشیدر شهر تو رسم جود ناید
از بوسه مپرس چون دهانتدر دایرهٔ وجود ناید
بیگانه شدست دل ز ناصرکاین نالهٔ او شنود ناید