گنج

شمارهٔ ۳۶۰

۹ بیت
اگر به رنگ و بوی تو گل به گلستان آیدهزار بلبل سرمست در فغان آید
وگر ز بوی تو یابد شمال یک شمهچو جان لطیف شود، در بدن روان آید
حکایت لب تو گر به جام می‌گویمز ذوق لعل تواش آب در دهان آید
دلم ز زلف تو گر گم شود به تاریکییقین مرا به رخ روشنت گمان آید
کرانه کرده‌ام از بحر عشق و می‌ترسمکه از میانه روم، عمر بر کران آید
نشان تیر تو بودن، نشان اقبال استاگر ز کیش تو یک تیر بر نشان آید
من و تو تیر و کمانیم و آن گمان دارمکه تیر رفته سوی خانهٔ کمان آید
چو جان اگر به تن ناتوان نمی‌آئیتن ضعیف من از درد دل به جان آید
حدیث وصف لبش بر زبان مبر ناصرکه شمع را همه دردسر از زبان آید