گنج

شمارهٔ ۳۶۳

۷ بیت
تن سرگشته ز هجر تو به جان می‌آیدهمچو شمع آتشم از دل به زبان می‌آید
گر بگویم سخنی همچو میانت باریکعقده‌ای چون کمر تو به میان می‌آید
می‌کَشد بار فراق تو دلم بار دگرگر چه بر جان من این بار گران می‌آید
راز من با دهنت صحبت تنگی داردبه زبان می‌برم آن را به زبان می‌آید
دیدهٔ پرده‌نشین‌ در نتوان بستنبر خیال تو که در دیده نهان می‌آید
هر توقع نتوان داشتن از سرو قدشزانکه نوخاسته‌ای نو به جهان می‌آید
تا سخن می‌رود از قامت تو ناصر راچون همی‌خواندش از لطف روان می‌آید