شمارهٔ ۳۶۴
تو را در گوشهٔ خاطر غم یاری نمیآیدتو در خوابی به گوشت نالهٔ زاری نمیآید
صفات عارضت در گوش بیهوشی نمیگنجدصفای چهرهات در چشم اغیاری نمیآید
ز اشک خود همیدیدم که سیم قلب عالم رابه چشم همتم قدری و مقداری نمیآید
به بازار وفاداران گشادم بار رسوائیدلم در بار شد کاینجا خریداری نمیآید
هوای مهر من در سر خلاف عهد تو در دلمرا باری نمیافتد، تو را باری نمیآید
شوم از بخت بگریزم، به دام زلفت آویزمازین یاری به دست آرم، کز آن کاری نمیآید
غبار کوی تو گردم، به هر بادی نبرخیزماگر ذرات کویت را زمن عاری نمیآید
زبان عشق میگوید به اهل دل که چون ناصردگر از مادر گیتی، وفاداری نمیآید