شمارهٔ ۶۲۱
روی دربست به ما ابرویت از پیشانیماه را نیست چنان روی و چنین پیشانی
قاصدی نیست که در گوش من از بیم رقیببرساند ز دهانت سخن پنهانی
نام تو ورد زبان است مرا در همه حالمن تو را خوانم اگر چه تو مرا میرانی
جان به سودای وصال تو متاعیست گرانمیسپاریم روانی که به جان ارزانی
تا تو برخاستهای آتش ما ننشیندبنشینی تو مگر آتش ما بنشانی
گر میان تن و جان رسم جدائی باشدغم نباشد که تو پیوسته میان جانی
من اگر کنه کمال تو ندانم، دانمکه تو دانائی و نادانی ما میدانی
در سماعی که به چرخ آئی ای ماه از مهرآستینی چه شود گر سوی ما افشانی
باد رنگین سخن را چو سلیمان ناصرخوش همیراند، ای مطرب اگر خوش خوانی