گنج

شمارهٔ ۶۲۲

۸ بیت
ای یاد تو غایب ز زبان و دل ما نیهرگز تو کنی یاد من سوخته یا نی؟
ماندیم چو بلبل به خزان ای گل صد برگدور از رخ تو برگ نداریم و نوا نی
روز آید و شب بگذرد و جمله شبانروزنزدیک من از هم نفسان غیر صبا نی
ترسم که اگر درد دل خویش بگویمغمگین شوی و طاقت غم هیچ تو را نی
معذور همی‌دار که تقدیر همین بودما سعی نمودیم به وصل تو، قضا نی
بسیار به پاگرد سر کوی تو گشتیماین بار در آن کو به سر آئیم به پا نی
روزی که رسد تیغ اجل بر سر ناصرتن از تو جدا گردد و دل از تو جدا نی
بسیار بهار آید و گل بردمد از خاکآیند حریفان به سر سبزه و ما نی