شمارهٔ ۵۳۲
میرفت جان ز بهر دل مبتلای منمیگفت دوست را که تو بنشین به جای من
تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتممیلی به استخوان ننماید همای من
خواندم دعا و سوی فلک کردمش روانشد سنگ و باز بر سرم آمد دعای من
بر خاک آستان تو تا سر نهادهامخورشید سرمه میکند از خاک پای من
زاهد مرا به صومعه چون ره نمیدهدکو رند تا به دیر شود رهنمای من
چشمت طبیب جان و دل دردمند ماستبیمار شد طبیب که سازد دوای من
من جز برای بندگی تو نبودهامبا آنکه هیچ وقت نبودی برای من
ناصر نظر به ملک دو عالم نمیکندتا گفتهای که هست فلان گدای من