گنج

شمارهٔ ۵۳۱

۷ بیت
ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان منلبت را یاد کردم، سوخت از آتش زبان من
لبت جان است و جان من رسیده از غمت بر لببیا لب بر لبم نه تا شود پیوند جان من
زدی پیکان غمزه بر دلم، از پشت بیرون شددوائی نیست، بیرون رفت تیری از کمان من
جدائی در میان افتاد و من این دوست‌تر دارمکه از تو تیغ زهر آلود باشد بر میان من
اگر در آب و خاک من بکشتی تخم سودایتچرا درد تو می‌روید ز مغز استخوان من
بتم را دوش می‌گفتم، نهم بر آستانت سربگفتا عار می‌دارد از این سر آستان من
بگفتم طبع نازک را ز ناصر یاد ده روزیبگفتا جای هر خاری نباشد گلستان من