شمارهٔ ۵۳۰
هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز منزهره در چرخ آورد نالیدن دلسوز من
آسمان در دست من چون حلقهٔ خاتم شودگر بیابد دست بر وی طالع پیروز من
جیب تا دامن چو صبح از مهر خواهم چاک زدتا به کی شام فراقش تیره دارد روز من
باغ عیش من ز آه سرد بی برگ و نواستاز کجا باد خزان برخاست بر نوروز من
بخت بدفرجام انگشت ندامت میگزدزانکه در گوشش نیامد پند نیکآموز من
عاشق درمانده را درمان چه سازی ای طبیبچون به درمان مینسازد جان درداندوز من
در غم دلبر چو ناصر ناله از جان برکشیددیدهٔ انجم بدوزد ناوک دلدوز من