گنج

شمارهٔ ۵۷

۹ بیت
ما را هوس صحبت جان پرور یار استور نه غرض از باده نه مستی نه خمار است
آتش نفسان قیمت میخانه شناسندافسرده دلان را به خرابات چه کار است
نی را که نوا از لب یارست به هر حالپیوسته چرا هم‌نفس نالهٔ زار است
باید طلبد تا برسد مرد به مطلوبشادی و غم و راحت و رنج و گل و خار است
تا قطع علایق نکنی، وصل نیابیسنگ و گهر و نیک و بد و مهره و مار است
شاهی به چه کار آید و دولت چه تجمللشکر چه محل دارد و زر در چه شمار است
در صومعه کس را نرسد دعوی توحیدمنزلگه مردان موحد سر دار است
دستار چه کار آید و سجاده چه باشدبر مرکب بی قوت روح این همه بار است
ناصر اگر از درد بنالد عجبی نیستمهجور ز یار است و پریشان ز دیار است