شمارهٔ ۵۸
دهانت ذرهای گر تنگ بار استلبت در دلنوازی خرده کار است
دل از دست فراقت میبرد باردل من بارکالله بردبار است
چو چشمم در حجاب هفت پرده استبه چشمت اینکه دارم پرده دار است
دل و چشم مرا چون در میان استمرا زین رهگذر خون در کنار است
به امید تو روزی میشمارممرا هر روز خود روز شمار است
سحر قلاشم و در شام رندمهمه شب مستم و روزم خمار است
به دست کس اگر هست اختیاریمسلمانان مرا این اختیار است
چو گوهر میرود در دست شاهانکه دُرّ نظم ناصر شاهوار است
بماند تا ابد در گوش ایامگهرهایی که از من یادگار است