شمارهٔ ۵۹
اثری در قدح باده ز لعل یار استقبلهٔ خسته دلان خاک درِ خمّار است
سخن عقل در این کوی ندارد وزنیعشق از آن دل که در او عقل بود بیزار است
خبر از سوز دلم نیست کسی را چون شمعزانکه چون من همه شب تا به سحر بیدار است
ساقیا یک نفسم باده پرستی فرمایکه مرا در دل از این نفس پرستی عار است
حال بیماری من عرضه مکن پیش طبیبکه طبیب از غم درد دل من بیمار است
دود سودای تو بگذشت به بازار دلمسوخت سرمایهٔ رختی که در این بازار است
در ره عشق کجا خام توان رفت ای دلپخته خواهی که شوی سوختنت ناچار است
یک قدم گر ز ره نیستی آری بیرونراست پندار که دیگر قدمت بر دار است
پیش اغیار مکن شرح غم دل، ناصرکه نه هر بیخبری محرم این اسرار است