گنج

شمارهٔ ۶۱

۶ بیت
بر خوان حسن تو نمکی از ملاحت استما را از او نصیب نمک بر جراحت است
ساقی بیار راح که راحت دهد به روحکز راح روح من همه از رنج راحت است
از تشنگی حلال نمی‌دانم از حراممی ده که می به حکم ضرورت اباحت است
زاهد که منع صحبت جانان همی‌کنداز وی خلاف حسن دلیل قباحت است
گردم ز مهر گرد زمین همچو آسماندر صدر بدر ماه ز یمن سیاحت است
ناصر ز تو بیان معانی بدیع نیستشعر فصیح تو ز کمال فصاحت است