شمارهٔ ۶۲
هیچ دانی که چرا همنفس من بادستزانکه راز دل من پیش کسی نگشادست
ز آب چشمی که به خون جگرش پروردمماجرای دل شوریده برون افتادست
پیش لعلت ز حیا آب شود چشمهٔ خضروز نسیمت نفس باد صبا بر بادست
کرد آزادی بالای تو سوسن زانرویبید لرزان شده و سرو به پا افتادست
نیکبخت آنکه چنان روی مبارک بیندای خوش آن بنده که در دولت و شادی رادست
هر جفائی که کند داد نگویم که ندادور ز لعلت ندهی داد دلم بیدادست
همه از خامهٔ نقاش ازل حیرانندزانکه در نقش رخت داد نکوئی دادست
در جهان دل به غم هندوی زلفت بستمخرم آن کز غم و شادی جهان آزادست
یکدم از هر دو جهان قطع نظر کن ناصرمرد آن است که دل بر دو جهان ننهادست