گنج

شمارهٔ ۶۳۳

۷ بیت
روزی که برد بادم چون خاک به هر سوئیهر ذرهٔ خاکم را باشد ز وفا بوئی
دیدن به تو نتوانم زیرا که نمی‌افتداین چشم سیه رویم در خورد چنان روئی
تا باد به کوی تو آرد من خاکی راچون گَرد همی‌گردم سرگشته به هر کوئی
رخ جانب محرابی در وقت سجود آرندمن سجده نمی‌آرم جز در خم ابروئی
تا برکشدم از دل بار غم هجران راهر تیر تو می‌گردد در سینه ترازوئی
تا سرو قدت خوش، بر آب روان سازداز دیده روان کردم بر خاک درت جوئی
ناصر ز غمت موئی گشته‌ست، ولی هرگزدیدی که گران آید بر هر دو جهان موئی