شمارهٔ ۶۳۴
راضی نمیشوم ز وصالت به گفت و گویبرخاستم چو باد درین ره به جستجوی
چون گل وجود من همه برباد میرودتا همچو غنچه یافت مشام دل از تو بوی
چشمم ز آرزوی تو در آب غرقه شدباشد خیال تو بنماید در آب روی
من سر همینهم تو اگر پای مینهیفرقی نکردهام ز سر خویش و خاک کوی
هر لحظه خوشترست میانت به چشم منهر چند نیست خوش که در آید به دیده موی
آن دم که گریم از غم روی تو هایهایدوزخ ز سوز سینه در آید به های و هوی
ناصر خیال قامت آن سرو نازنیناز آه دل طلب کن و از آب دیده جوی